خرید بک لینک

شهر خوب شهروند رضایتمند

فاطمه احمدی نبی

برای رفتن به سر کار از خانه خارج شدم. هوا بس ناجوانمردانه سرد بود. به قدمهای یخ زده ام سرعت بخشیدم تا خود را زودتر به ایستگاه اتوبوس برسانم. وقتی رسیدم چند نفری در ایستگاه منتظر بودند. هرازگاهی یک نفر بلند می شد چند قدم به جلو می آمد و به ابتدای خیابان مینگریست تا شاهد رسیدن اتوبوس باشد. گویا اتوبوس تنها راه نجات آنها از این سرمای جانسوز به نظر می رسید. دختر جوانی که شال سفیدش را روی صورتش کشیده بود چند قدمی جلو آمد و گفت: کاش زودتر اتوبوس برسد، هوا خیلی سرد است و ادامه داد اتوبوس های این خط خیلی دیر به دیر می آیند و آن وقت انتظار دارند مردم با وسایل حمل و نقل عمومی تردد کند.

پیرمردی که موها و ریشهای سفیدش او را شبیه به بابانوئل کرده بود وارد بحث شد و گفت: برای حل معضل ترافیک و آلودگی هوا ساختن بزرگراه راه علاج نیست و فقط ترافیک را بیشتر میکند باید به حمل و نقل عمومی توجه بیشتری شود. سیلی محکمی که باد به صورتم زد نگاهم را به طرف خاک باغچه که مثل کویر خشک و پیر شده بود برگرداند. نگاهی به پیکر برهنه و عریان درختان کردم آنها نیز مانند ما منتظر بودند. اما منتظر بهار، نگاهی به خورشید وسط آسمان انداختم انگار از چیزی ناراحت بود سخاوت روزهای قبلی را نداشت و در هدیه دادن نور و گرمایش خساست به خرج میداد. بالاخره اتوبوس از راه رسید و مسافران یکی پس از دیگری سوار می شدند پیرمـرد در حالی که به سختـی پاهای یخزده اش را روی پله های بلند اتوبوس می گذاشت زیر لب می گفت: تا کی باید سوار این اتوبوسها شویم یعنی اینجا بالا شهر است. کنار دختر جوان روی اولین صندلی نشستم. صندلی های اتوبوس آنقدر سرد بود که احساس میکردی روی تپهای از یخ نشستهای، درب اتوبوس به طور کامل بسته نمی شد و از کنار در، باد سردی به صورتم شلاق میزد. لرز تمام اندامم را فرا گرفت و سرمای زمهریر را با تمام وجود احساس می کردم. گفتم انگار بیرون گرم تر از داخل اتوبوس بود. دخترک با خندهای حرفم را تأیید کرد. روزنامه اصفهان زیبا را از کیفم بیرون آوردم تا شاید با خواندن مطلبی گرم و آتشین اندکی از سرمای اطرافم را فراموش کنم.

نگاهم متوجه صفحه شهر شد که نوشته بود. «یک ده آباد بهتر از صد شهر خراب؟!»شروع به خواندن کردم «با نگاهی کلنگر به شهرهای ایران، هر بینندهای متوجه خواهد شد که سیاست نانوشته اکثر شهرداریها به عنوان کانون اصلی مدیریت شهری در نبود منابع کافی «خدماترسانی حداکثری» است که بالطبع در سایه فدا شدن کیفیت رخ میدهد.» مطلبش عمیق و قابل تأمل بود. اتوبوس در یکی از ایستگاه ها ایستاد و خانم جوانی سعی می کرد با بچهای که در کالسکه داشت، سوار اتوبوس شود. وقتی تلاش بی ثمرش را دیدم برای کمک به او از جا بلند شدم و یک طرف کالسکه را گرفتم تا او نیز بتواند سوار شود. وقتی سوار شد، نفس عمیقی کشید، صورت قرمزش را به سمتم برگرداند و تشکر کرد و گفت: آیا به راستی لیاقت یک شهروند اصفهانی، اصفهانی با این همه قدمت، سوار شدن در این نوع اتوبوسها با این همه سختی است. با اشاره دست پیرزنی که با واکر در پیادهرو شیب دار خیابان به سختی راه میرفت را نشانه گرفت و گفت: این هم از وضعیت پیاده روهایش»، این جمله از متن که «آیا بایدکل سطح معابر شهر را بدون زیرسازی، تسطیح، شیببندی و دیگر امور عمرانی لازم آسفالت کرد؟» در ذهنم تداعی شد.

مطلبی که خوانده بودم مرا به دفاع وا داشت. گفتم: تعدد و کثرت بسیار بالای وظایف شهرداریها در کنار وظایفی غیررسمی که شهرداریها برای رضایتمندی مردم بر عهده میگیرند و هزینههای افسارگسیخته اداره شهر باعث میشود تا ما شاهد چنین منظره هایی باشیم. اتوبوس سرعت گرفت و بادی که از کنار در اتوبوس به صورتم خورد، بیشتر شد. صورتم را بین دستانم مخفی کردم و با خودم گفتم: به راستی بهتر نبود اگر به جای آنکه اتوبوسهای شهری در تمام محدوده شهر با این کیفیت باشند در محدوده معینی بودند ولی از نظر سیستم تهویه و فیلترهای ضد آلایندگی و غیره، استاندارهای جهانی را داشتند یا در قسمت دیگر شهر فقط بهترین تاکسیها ارائه خدمت میکردند. با خودم فکر کردم با گذشت زمان، دنیا در حال تغییر است و نیازها به تبع آن نیز تغییر می کند. پس بهتر آن است که سیاستها نیز تغییر کند. خط اول مطلب را که نوشته بود: «از جمله مهمترین سیاستهای مدیران و برنامهریزان هر شهری، بهبود «کیفیت زندگی شهری» برای شهروندان، گردشگران، سرمایهگذاران و دیگر مخاطبان آنجاست.» دوباره در ذهنم مرور کردم. واقعا اصلاحات انجام شده شهری باعث افزایش رقابت بینشهری می شود و شهرها را به کارآفرینی بیشتری میطلبد. اتوبوس در آخرین ایستگاه خود توقف کرد. به سختی پاهای یخ زدهام را تکان دادم و از پلههای بلند اتوبوس پایان آمدم؛ اگرچه با اتوبوس به مقصد رسیدم، ولی آرزو کردم ای کاش تغییری در سیاستهای شهری اعمال می شد تا رسیدن به مقصد با خاطرهای خوش به پایان میرسید.

برچسب: نویسنده: باران عباسی تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 12:40

صفحه بندی