خرید بک لینک

زمینههای فرهنگی برای توسعه پرچمی

«قسمت چهارم»

فرضیات

از دیرباز چشم و همچشمی و تقلید بریتانیا از ایلات متحده وجود داشته و توسعه پرچمی نیز از این قاعده مستثنی نبوده است. اما پرسش اینجاست که آیا بریتانیا بجای پیشگامی، از این تقلیدگری روشهای بهتری را فراگرفته است. بهراستی، آیا آغازگران[1] یا طراحان توسعه پرچمی به کل مسائل پروژههایشان در بلندمدت و کوتاهمدت فکر کردهاند؟ یا اینکه آیا پروژههای تعریفشده در پاسخ به شرایط، «ایده خوبی» بودهاند؟ آیا آنها فقط با شور و اشتیاق اجرا شدهاند، بدون این که ساختار و حمایت لازم برای اجرای موفقیتآمیز و مدیریت مداومشان را داشته باشند؟ این فرضیهای است که باید آزمون شود:

آیا مهم نیست که توسعههای پرچمی، ابزارهای گرانقیمتی برای ترفیع مؤثر بازآفرینی شهری یعنی رشد اقتصادی و رفاه اجتماعی در یک پهنهاند؟

این فرضیه در وهله نخست چنین مینماید که موضوع را محدود میکند. اما با تمرکز و بررسی بیشتر درمییابیم که کار سختتر هم میشود. در دل این پرسش، لزوم بررسی بیشتر نقش گستردهتر خطمشیگذاری یا سیاستگذاری شهری نهفته است. پرسش تکمیلی آن هم این امر را نشان میدهد: آیا توسعه پرچمی، ابزاری اساسی برای پاسخ به تقاضای پنهان در یک اقتصاد محلی است؟ اگر چنین است، اهمیت آن بسیار زیاد بوده و باید گفت که در بریتانیا کاملاً رخ نداده یا لااقل در شرایط رکود اقتصادی کارساز نبوده است. اگر قطعاً چنین نباشد، پس آیا ما فقط در جستجوی یک «نشانه» [و علامتی برای بازآفرینی اقتصادی] هستیم؟ چنین تلاشی برای خلق نشانهای از زندگی در اقتصاد محلی ممکن است در عمل گران تمام شود. یا شاید ما باید از نظر فرهنگی به عنوان تجربهای درست و مشروع به آن نگاه کنیم، هم از نظر فعالیتهایی که توسعه پرچمی را تسهیل میکند هم به منزله سهم یا همکاری بصری در بازآفرینی شهری. همینطور به عنوان بخشی از یک فرآیند میشود که فینفسه پایان آن نیز هست، چون دستیابی به یک هدف پایا ناممکن است. لحظهای که هدف محقق میشود آن هدف در اقتصاد پویا در معرض تغییر قرار میگیرد.

1.1. زمینه فرهنگی

زمینه فرهنگی، توسعه پرچمی را در عرصه «فرهنگ پسانوگرایی» قرار میدهد. توسعههای پرچمی تا زمانی که برنامهریزی و معماری پسانوگرا باشد میتوانند هم به عنوان تجلی ارزشمندی از آن فرهنگ در نظر گرفته شوند و هم میتوانند نقش مهمی در تهییج و برانگیختن آن داشته باشد. در زمینه شهری این امر، تجربی (آزمودنی) است، شهر نرم[2] جاناتان رابان به منزله معیاری برای درک این عصر به عنوان پسانوگرایی به کار رفت:

شهرها برخلاف روستاها و شهرهای کوچک به طور طبیعی، شکلپذیر هستند. ما میتوانیم با ذهنیت خودمان آنها را شکل دهیم: در عوض شهرها هم زمانی که ما تلاش میکنیم آنها را به شکل دلخواه خود درآوریم، با مقاومتی که نشان میدهند، به ما شکل میدهند. در این حالت، به نظر من زندگی در شهر یک هنر است و ما به فرهنگ واژگان این هنر و سبک نیازمندیم تا رابطه عجیب و غریب بین انسان و موادی را که نقش خلاقانه مداوم در زندگی شهرنشینی دارند، تشریح کنیم. شهر واقعی آنچنان که ما تصور میکنیم همان شهرِ نرمِ افسانهای، کابوسوار، الهامبخش یا خیالی است، شاید واقعیتر از شهر سختی که در نقشهها و آمارها، جامعهشناسی شهری، جمعیتشناسی و معماری وجود دارد.

این برداشتها تفکر ما را به سمت قطبی شدن میکشاند: در یک قطب، تفکر ما را به سوی تخیل صرف یا چشماندازهای ویژه میکشاند و اجرای آن نقش فرعی و جزیی پیدا میکند؛ در این قطب، «ایده خوب» را نمیتوان ارزیابی کرد مگر اینکه اجرا شود و اجرای ایده نیز به اهداف گستردهتر چشمانداز کمک میکند. یا در قطب دیگر، تفکر ما صرفاً با تجربه بلافصل از پروژه اجراشده درگیر میشود که از اهداف بخش خصوصی یا سیاستهای عمومی زودگذر و سرمایهگذاری کوتاهمدت از نظر شرایط فیزیکی و کارکردی نشات میگیرد. این همانگونه که دانیل بل (1978) مطرح ساخت، شاید دال بر این باشد که سازماندهی فضا «مشکل اساسی زیباییشناسی فرهنگ اواسط قرن بیستم» بوده است. حفظ گشتاور زیباییشناسی، هزینههای زیادی در بردارد، به ویژه زمانی که با مُد همراه شده و مشکلات بلندمدت ثبات اقتصادی را نیز باید تحمل کند. در اینجا ما حتیالامکان به دنبال راهبرد بازاریابی برای شهر میگردیم، «چه براساس طرح و برنامه چه باری به هر جهت». شاید تجربهای که رابان آن را توصیف میکند به این معنی است که محیط چیزی بیش از ارایه تجربه در شهر نرم نیست. شاید این اصالتاً یک «محصول» جداگانه باشد و میتواند به ما کمک کند تا زندگیمان را کاراتر سازماندهی کنیم. این پرسش را بالتیمور نیز مطرح کرده است که آیا منافع واقعی و پایدار هستند؟ اگر منافع پایدار و هزینه فرصت از دسترفته اقتصادی قابل توجهی وجود نداشته باشد، پس با پیشنهاد بوردیو (1984) مواجه میشویم که میگوید: «موفقترین اثرات ایدیولوژیک آنهایی هستند که نتوان درباره آنها صحبت کرد». کارکرد یک پروژه پرچمی تا القای ثبات اجتماعی فروکاسته میشود به شرط آن که تجربه ایجادشده برای افراد کافی در یک دوره زمانی بلندمدت پایدار باشد و هدف آن افرادی باشد که بالقوه پیشگام اختلال و بینظمی هستند. شاید ارزیابی باید یک گام به عقب باز گردد: بازارهای هدف چیست و هدف از بازاریابی شهر چیست؟

هر چند همه موضوعات جالب بوده و نیاز به بررسی و رسیدگی دارد، آنها خودشان جزء بوته ذوب ایدهها هستند. درک گزینههای توسعه، نیازهایی که باید برآورده شود و ارزیابی تلاشهای ترفیعی اکنون شروع شده است و بسیاری از مفاهیم پرچمی در دوران خوشبینی و سردرگمی توسعه یافته است. این تخمیر به واسطه خلاق بودنش مفید بود. البته کافی نبود چون تخمیر فینفسه به خاطر سردرگمی آن یک محدودیت است. پارادوکس ایجادشده این است که فرهنگ پسانوگرایی از لحاظ نظری، مکاشفههای پیشگویانه یا آخرالزمانی است: سمبلیسم یا نمادگرایی، تصویری را نقاشی میکند که در آن هر تصویر بعدی، لایه دیگری را ایجاد میکند که مقیاس بزرگتری را پوشش داده و در یک چارچوب زمانی مشخص بر تصویر قبلی خود متکی است. از طریق تخمیر است که به شیوهای پیامبرانه و مکاشفهای، اهداف جدید با سیاستهای جدید، مقصود جدید و مجموعهای از ارزشها و فلسفه وابسته به آن به وجود میآید. هم چشمانداز و هم فرایند نیاز است. هم اهداف نیاز است و هم جزییات اجرایی لازم است.

هدف این پژوهش این است که در این فرایند، سهمی سازنده و مثبت داشته باشد. بین «چشماندازهای ویژه» و «تجربههای زودگذر»، آغازگران و دستاندرکاران پروژههای پرچمی قرار میگیرند. آنهایی که مسئول سیاستگذاری، اجرای پروژه از طراحی، ساخت تا بهرهبرداری کامل از پروژهها به عنوان یک موجودیت گرفته تا طراحی برای سرمایهگذاری بیشترند. بایستی تمایلات آغازگران را مورد توجه قرار داد و مدیریت پروژه را ارزیابی و تحلیل نمود و مشخص کرد که چرا به عنوان یک پروژه پرچمی تلقی میشود. هدف این است که آموزههای عملی را هم برای آگاهسازی و هم برای ترسیم بازآفرینی شهری آینده بیرون کشید.

اینکه چگونه به این امر پرداخته میشود در آینده توضیح داده خواهد شد.

ادامه دارد

[1] Initiatives

[2] Soft city

برچسب: نویسنده: باران عباسی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 9:33

صفحه بندی